حكيم ابوالقاسم فردوسى

715

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

غل و بند بر هم شكستم همه * دوان آمدم نزد شاه رمه از يشان بكشتم فزون از شمار * ز كردار من شاد شد شهريار گر از هفتخوان بر شمارم سخن * همانا كه هرگز نيايد ببن ز تن باز كردم سر ارجاسپ را * برافراختم نام گشتاسپ را زن و كودكانش بدين بارگاه * بياوردم آن گنج و تخت و كلاه همه نيكويها بكردى بگنج * مرا مايه خون آمد و درد و رنج ز بس بند و سوگند و پيمان تو * همى نگذرم من ز فرمان تو همى گفتى ار باز بينم ترا * ز روشن روان برگزينم ترا سپارم ترا افسر و تخت عاج * كه هستى به مردى سزاوار تاج مرا از بزرگان برين شرم خاست * كه گويند گنج و سپاهت كجاست بهانه كنون چيست من بر چيم * پس از رنج پويان ز بهر كيم [ پاسخ دادن گشتاسپ پسر را ] به فرزند پاسخ چنين داد شاه * كه از راستى بگذرى نيست راه ازين بيش كردى كه گفتى تو كار * كه يار تو بادا جهان كردگار نبينم همى دشمنى در جهان * نه در آشكارا نه اندر نهان كه نام تو يابد نه پيچان شود * چه پيچان همانا كه بىجان شود بگيتى ندارى كسى را همال * مگر بىخرد نامور پور زال كه او راست تا هست زاولستان * همان بست و غزنين و كاولستان به مردى همى ز آسمان بگذرد * همى خويشتن كهترى نشمرد كه بر پيش كاوس كى بنده بود * ز كىخسرو اندر جهان زنده بود بشاهى ز گشتاسپ نارد سخن * كه او تاج نو دارد و ما كهن بگيتى مرا نيست كس هم نبرد * ز رومى و تورى و آزاد مرد سوى سيستان رفت بايد كنون * به كار آورى زور و بند و فسون برهنه كنى تيغ و گوپال را * ببند آورى رستم زال را زواره فرامرز را همچنين * نمانى كه كس بر نشيند بزين بدادار گيتى كه او داد زور * فروزندهء اختر و ماه و هور كه چون اين سخنها بجاى آورى * ز من نشنوى زين سپس داورى سپارم به تو تاج و تخت و كلاه * نشانم بر تخت بر پيشگاه چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه اى پر هنر نامور شهريار همى دور مانى ز رسم كهن * بر اندازه بايد كه رانى سخن تو با شاه چين جنگ جوى و نبرد * ازان نامداران برانگيز گرد چه جويى نبرد يكى مرد پير * كه كاوس خواندى ورا شير گير ز گاه منوچهر تا كىقباد * دل شهرياران به دو بود شاد نكوكارتر زو بايران كسى * نبودست كاورد نيكى بسى همى خواندندش خداوند رخش * جهانگير و شيراوژن و تاج بخش نه اندر جهان نامدارى نوست * بزرگست و با عهد كىخسروست اگر عهد شاهان نباشد درست * نبايد ز گشتاسپ منشور جست